ژرترود بگو ببینم، او به تو گفته بود که دوستت دارد؟
- نه هیچوقت آن را به من نگفت، ولی من بدون آن که کسی در این باره با من حرفی بزند، موضوع را حس میکنم. او به اندازهی شما مرا دوست ندارد.
- و تو ژرترود، از این که میبینی او دارد میرود، ناراحتی؟
- به نظر من راه بهتر این است که او برود. من نمیتوانستم به او جواب مساعد بدهم.
- اما حالا که میبینی او دارد میرود، ناراحت نیستی؟
- آقای کشیش شما بهتر از من میدانید، تنها کسی را که من دوست میدارم شما هستید، لاغیر... آه! چرا دستتان را میکشید؟ اگر تاکنون ازدواج نکرده بودید، من اینقدر صریح با شما حرف نمیزدم. اما با یک کور ازدواج نمیکنند. پس چرا نتوانیم یکدیگر را صادقانه دوست داشته باشیم. آقای کشیش خواهش میکنم راستش را بگوئید، چنین کاری را شما بد میدانید؟
- در عالم عشق بد هرگز وجود ندارد.
- من در قلبم جز خوبی محض چیز دیگری را...
دانلود فایل متنی:
کتاب «آهنگ عشق» اثر آندره ژید
یک طرفش، خانمش بود و شازده احتجاب. پهلوی هم ایستاده بودند. موهای شازده تنک بود و موهای خانم پرپشت و سیاه. شیشهی روی عکس را پاک کرد و خال خانمش را دید و حتی دوتا چین نازک کنار لبها را و بعد چشمها را که پشت شیشهی عینک تار میزد: وقتی خواستم عینکو بذارم چه الم شنگهای راه انداخت. گفت: «من گفتم فخرالنساء باش، نگفتم که همهی اداهای اونو...». صورت شازده مث شاهتوت سیاه شده بود. عینکو برداشت و انداخت رو اسباب آرایش خانم.
مثل مار به خودش میپیچد. گفت: نگفتم نخور! این دو تا با هم نمیسازند. گفت: حالا که این دو تا خوب با هم ساختهاند که من یکی را از میان بردارند!
که برای دست یافتن به هدفی کافی است که ارادهی خود را محکم اداره کنیم. ضد و نقیض میگویی. اگر من صاحب ارادهی خود نیستم، چگونه میتوانم آن را به طرف هدفی رهبری کنم؟
همانگونه که خوب میدانست از پشت سر هم میشود آدم را شناسایی کرد. کیلومتری آنسوتر وزارت حقیقت، محل کارش، بر فراز چشماندازی تاریک، فراخ و سفید قد برافراشته بود.